چندمين روز 

بيمار با جدالي دايمي دست و پنجه نرم ميكند

سفيدي بارش برف سايه اي از روشنايي بر روح خسته اش مي تابد

صحبت از حبابي از هوا ميكند كه درون سرش به چپ و راست مي غلطد

داروي x از روز هفتم شروع به دادن علايمي مثبت كرد

مي گويند  ً حرف ً باد هواست اما تنها سخن گفتن آرام اش ميكند

ميگويد، مينويسد.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط   | 

Sti giorni l'ansia è un'attività a tempo pieno


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط   | 

روز ششم ساعت ١١:٠٠
هوا باراني و خاكستري است
هر لحظه منتظر بيدار شدنش مي باشم
كركره ها را تاريك ميكنم تا نمناكي آن خاكستري به اتاق نتابد
بسا تاريكي بهتر از خاكستري است
خماري بامداد ديگري بر صورتش طلوع ميكند
قدم هايش را دنبال ميكنم، انگار كه از جنگ با اهريمن به دنيا برگشته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط   | 

روز سوم

همه جا تاريك است

راه نجاتي نيست

بيمار از اضطرابي وصف نشدني سخن ميگويد، مي گريد، 

در حال جدال با خود مي باشد

دوزخ، آري دوزخ تنها كلمه اي است كه احوالش را بر من روشن ميكند


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط   | 

كسي چه ميداند درد چيست

سردرد و دل درد و كمر درد و نمدانم چي چي درد 

اينها درد نيستند

اينها قلقلك اند

من ديده ام درد واقعي را 

درد واقعي، درد از دست دادن است، درد خماري نداشتن چيزي است

پس بچسبيد به چيزهايي كه دوستشان داريد

من با چشمان خود ديده ام كسي را كه درد خماري ميكشيد

من ديده ام چگونه قادر بود در آن اولين لحظه هاي جدايي گوشت خود را بجود تا دردش شود پا درد و سر درد و كمر درد و نه آن درد وصف نشدني


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط   | 

تا چند ساعت دیگر ده ساله می شوم

کم کم می توانم بگویم 

سرزمین هایم

تا اندی دیگر دو ملیت در من گرد خواهند آمد


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط   | 

تا چند ساعت دیگر ده ساله می شوم

کم کم می توانم بگویم 

سرزمین هایم

تا اندی دیگر دو ملیت در من گرد خواهند آمد


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط   | 

امروز براي اولين بار حس و لمس كردم 

پير شدن را


+ نوشته شده در  شنبه نهم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط   | 

اینک اخرالزمان

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط   |