بيمار با جدالي دايمي دست و پنجه نرم ميكند
سفيدي بارش برف سايه اي از روشنايي بر روح خسته اش مي تابد
صحبت از حبابي از هوا ميكند كه درون سرش به چپ و راست مي غلطد
داروي x از روز هفتم شروع به دادن علايمي مثبت كرد
مي گويند ً حرف ً باد هواست اما تنها سخن گفتن آرام اش ميكند
ميگويد، مينويسد.......
همه جا تاريك است
راه نجاتي نيست
بيمار از اضطرابي وصف نشدني سخن ميگويد، مي گريد،
در حال جدال با خود مي باشد
دوزخ، آري دوزخ تنها كلمه اي است كه احوالش را بر من روشن ميكند
سردرد و دل درد و كمر درد و نمدانم چي چي درد
اينها درد نيستند
اينها قلقلك اند
من ديده ام درد واقعي را
درد واقعي، درد از دست دادن است، درد خماري نداشتن چيزي است
پس بچسبيد به چيزهايي كه دوستشان داريد
من با چشمان خود ديده ام كسي را كه درد خماري ميكشيد
من ديده ام چگونه قادر بود در آن اولين لحظه هاي جدايي گوشت خود را بجود تا دردش شود پا درد و سر درد و كمر درد و نه آن درد وصف نشدني
کم کم می توانم بگویم
سرزمین هایم
تا اندی دیگر دو ملیت در من گرد خواهند آمد
کم کم می توانم بگویم
سرزمین هایم
تا اندی دیگر دو ملیت در من گرد خواهند آمد
پير شدن را