پاييزهاي سرد و خلوت اش هو ميكشند
هر از گاهي هميشه داغي بر خانه اي نازل ميشود
مردمانش هيچ به كار خويش مشغول نيستند
به كار ديگران زنده اند
ناله اند
آه اند
اين شهر ناكجايي است آخر دنيا
شايد هم ابتداي دنيا
اصفهان نصف جهان
اصفهان نصف جهان
پاییز غمگین شهر من
من کودک شده ام و به تماشا نشسته ام
مرگ سبز درختان را
و
تولد رنگ های قرمز و نارنجی و زرد برگ ها را