“Belladonna, mandragola e stramonio”

میدانید چرا جاروی دسته دار با فیگور جادوگرها عجین شده!

در زمان قرون وسطا از سه گیاه "بلادونا، مندریک و تاتوره" زن ها چیزی مثل خمیر میساختند خمیری نه از جنس خمیر هایی که ما میشناسیم بلکه شل تر و چسبناک تر

خوب شاید فکر کنید که میخواستند نان بپزند، اما نه

این سه گیاه با یکدیگر ماده ای مخدر میسازند که اثراتی نشعه آور دارد ولی نه از جنس این نعشگی هایی که ما دیدیم و شاید چشیده ایم

مثل خانواده ای از قارچ ها توهم میاورد، توهمی وصف نشدنی پا به بعدی دیگر میگذاری، زمان و مکان بی معنی میشوند، به آینده میروی و یا از آسمان تن ات را به تماشا مینشینی

داشتم از زنان قرون وسطا میگفتم و خمیرشان

خمیر را بر روی دسته جارو میکشیدند و آن را بر روی مهبل شان میمالیدند تا از طریق mucose جذب بدن شود

اینچنین میکردند چون آن خمیر از طریق معده جذب نمیشود

زن ها به عالم خلسه میرفتند و از چیزهایی حرف میزدند که برای مردم معنی و مفهومی نداشتند

این بود که هنگام کشتار جادوگران این زنان دانای نشعه باز را نیز به آتش میکشیدند و جاروی آنها را وسیله جادویشان می انگاشتند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط   | 

مدت مديدي است كه طبيب از خوردن هلو بر حذرمان داشته

خوب تا به حال زمستان بود و ما هم در بلاد كفر و هلو با اين دو سر سازگاري ندارد

هلو بي هلو و ما هم از وسوسه بدور

اما اكنون كه رجعت نموده ايم به ديار و همراه ما بهار نيز هم

ديار و بهاري كه با يكديگر نه فقط هلو، بلكه تمام حس هاي مان را تداعي مينمايند

خوب  سخت ميشود

يا اصلاً نميشود كه به ياد هلو و زيردرخت هلو با هلوهاي لپ سرخ و نرم  نرم و  آن نرمي وصف ناپذير  نيفتاد

خيلي خيلي سخت است

هلو اگر باشد، خوب ميپرد توي گلو و خفه ات ميكند و چه سعادتي است مردن با هلو

اما وقتي اينچنين گشت كه نيست اما هوسش هست ، هر لحظه خفه ات ميكند و باز زنده اي

گويي گرفتار عذاب دوزخي كه ميميراند و جان ميدهد ات تا دوباره بستاندش


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط   | 

چه حس عجیبی است 

تصور اینکه ۱۵ سال پیش به مغزت خطور هم نمیکرد که روزی از کنار مدرسه ات عبور خواهی کرد در مقام

توریستی از فرنگ برگشته

و امروز عبور کردم 

انگار که از پنجره ماشین به ۱۵ سال پیش نگاه میکردم


پ.ن صمد در این داستان نقشی ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط   | 

*شب آخر* همیشه حال و هوای خودش را دارد

از اولین ساعاتش اضطراب در روح ات شروع به چکه چکه کردن میکند

تا آخرین ثانیه *رفتن* که لبریزی از آن 

اضطرابی نه از جنس این اضطراب های روزمره

اضطرابی است مرغوب

که گنگ ات میکند

ساکت ات میکند

نشعه ات میکند

این است شب آخر رفتن


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط   | 

زیبایی گاهی برای زیبا ماندن پرده ها را میکشد


....................................................................          

 شرق بنفشه:           

از پیرمردی که همیشه در طاق نمایی روبروی سرو قدیمی حافظیه مینشیند، فال میگیرد، پول میگیرد، فال خواستم. گفت: "نیت کن". به دل گفتم: "گوهر یکدانه مان کو؟"           

دیوان را بوسید، ناخن راند لای آن، لرزید و کتاب را بست. بی حال سرش را تکیه داد به آجر چهارصد سال پیش . با صدایی نزدیک گور گفت: "نمیخوانم، تا حالا نیامده بود. این فال را برای هیچ احد الناسی نمیخوانم ، عهد کرده ام..." گفتم: "پس فهمیده ای عاشق خیال خود بوده ای نه او." با تکان سر حاشا کرد. گفتم: "تو دیگر ریا نکن، عمری برایت باقی نمانده." پرسید: "چه نیتی کرده بودی؟" گفتم: "نیت یک سحرگاه دیگر." راه افتادم. پشت سرم بلند گفت: "حکما پیمانه های زیادی شکسته ای؟" گفتم: "شراب هر کدامشان فقط یک مستی کوتاه بدخمار داشت." بلند شد. سایه ی سرو از رویش رفته بود. گفت: "اصلت تشنه نبوده، اگر بودی با همان اولی مست میشدی، تا ابدالآباد." گفتم: "پس خودت چرا هزار فال گرفته ای، یک فال، یک غزل برای همیشه."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط   | 

ادمهايی که بزرگترين دستاورد زندگيشان لمس نکردن است
و بزرگترين افتخارشان لمس نشدن

آدمهايی با تکيه کلام: من از اوناش نيستم


نمیدونم چرا یاد این پست افتادم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط   | 

si, d'accordo l'incontro,
un'emozione che ti scoppia dentro
l'invito a cena dove c'è atmosfera,
la barba fatta con estrema cura....
la macchina a lavare ed era ora!
hai voglia di far centro quella sera,
si d'accordo ma poi...

tutto il resto è noia, no,
non ho detto gioia, ma noia, noia,
noia....maledetta noia......

si, lo so il primo bacio,
il cuore ingenuo che ci casca ancora.....
un lungo abbraccio e l'illusione dura
rifiuti di pensare a un'avventura
e dici cose giuste al tempo giusto,
e pensi che ciò che è fatto è tutto a posto...
si, d'accordo ma poi.....

tutto il resto.....

poi la notte d'amore,
per sistemare casa un pomeriggio
sul letto le lenzuola color grigio,
funziona tutto come un'orologio...
la prima sera devi dimostrare,
che al mondo solo tu sai far l'amore......
si, d'accordo ma poi....

tutto il resto....

si, d'accordo il primo anno,
ma l'entusiasmo che ti è rimasto ancora,
è brutta copia di quello che era
cominciano i silenzi della sera...
inventi feste e inviti gente a casa
così non pensi almeno fai qualcosa
si, d'accordo, ma poi....

tutto il resto.....

http://youtu.be/0xjx1xlqid4

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط   | 

میخوام برم به خونه 

به جایی که صفا هست



پ.ن دارم میرم به خونه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط   |