مثل زندگی کردن در یک حراجی هنری است
هیچوقت نمیدانی پیشنهاد تو بهترین پیشنهاد است یا نه !
١٤٠ دقيقه صحنه سازي و هنر پيشه هاي گرون قيمت براي به تصوير كشيدن "قدرت انتخاب"
و اون دخترِ با موهاي قرمز يا نارنجي كه طوري نگاهت ميكند كه
انگار زندگي اش را ازش گرفتند ولي " انتخاب " با اوست كه پس اش بگيرد، اما نمي گيرد آن زندگي كه صبحش با
جستجوي رگ هاي دستش شروع ميشود براي فرو كردن سرنگ پر از هرويين طالباني و بعدالظهرش با sniff كوكايين
كلمبيايي به شبي ميرسد كه سياهي اش انگار نه انگار كه جاي روشنايي روزش را گرفته باشد
اما خلبان، او انتخاب كرده كه زندگي اش را با الكل و كوكايين و hostess هاي پروازهايش بگذراند
مراحل سقوط را براي ده خلبان خبره كه نه الكل نوشيدند و نه كوكايين sniff كردن باسازي ميكنند ولي هيچكس نميتواند هواپيماي در حال
سقوط را نجات دهد
اگر خوب به صحنه هاي سقوط نگاه كنيد متوجه ميشويد كه خلبان به خاطر " منطقي" كه دراگ ازش گرفته بي پروا هواپيما را جمع و جور ميكند و اين تمام ماجراي آدم است كه هميشه به طرق مختلف سعي ميكند قدرت منطق اش را با آنچه ما مواد مخدر ميناميم براي لحظاتي از ميان بردارد
انتخاب، منطق و بي منطقي ! كدام يك ديگري را باعث ميشود؟
در عین حال
مامان بزرگ (عزیز) و بابا بزرگ، بهترین مامان بزرگ و بابا بزرگ دنیاند
این دو تا جمله رو خیلی از ما ها به زبون آوردیم وقتی که نوجوون بودیم
ولی تا حالا فکر کردید چرا ؟