من هم مثل همه ترس را در چنين جاهايي حس ميكردم اما لذت تماشاي بلندي ترس را رام خود ميكرد
پرواز بر فراز بلندا و ارتفاع و قله ها هميشه مرا مسخ خود كرده اند آنقدر كه براي مدت ها خواب ميديدم كه پرواز ميكنم و اين خواب آنقدر واقعي و لذت بخش بود كه شب به هوايش به رختخواب و خواب ميرفتم
دوراني از اين سي و اندي عمر را ترس سايه افكنده بود و بلندي مثل قبل لذت بخش نبود تا اينكه دگر باره ترس مثل هميشه آرام شد.
حالا هر بار كه به بلندايي ميرسم به خود مي آيم كه در آستانه پريدن هستم، نيرويي جادويي سراسر وجودم را مسخ خود ميكند و به پرواز ميخواندم، از اين مستي و بيهوشي به خود كه مي آيم قدم پس ميگذارم .
پدر هميشه ميگفت لب پشت بام نرو! ميكشدت پايين. من از خودم ميپرسيدم چطور لب پشت بام ميتونه من و بكشه پايين!
حالا مدتي است كه ميدانم چطور اين كار را ميكند، توي اون لحظه هاي جادويي واقعاً قدرت پريدن را دارم