تبليغاتX
solitario

خانه نو

اين چهارمين اسباب کشی بود

و خدا ميداند تا کی اينجا بودن طول بکشد

................................................................

سيزده آبان است و خاطره روز های مدرسه و راهپيمايی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط   | 

خداوند ز رحمت گر ببندد دری

ز لطفش زند قفل محکم تری

...............................................................

میگویند به مو میرسد اما پاره نمیشود

اینبار میترسم کچل شود

...............................................................

چراغ خلوت من نه اینبار شعله‌های آه من است

بلکه دکتر ماریو همراه من است

(از عوارض بازی کردن با نینتندو ویی)

...............................................................

اسباب کشی‌ می‌کنم یا می‌کنیم

بلکه خانه نو روزی آورد ، چون روزی بس تنگ است

...............................................................

امید تو بیرون میبرد همه امیدی

و اکنون امید تو نا امید کرد همه امیدی

...............................................................

کشید کار ز بیکاری به شیدایی

ندانم این همه غم چون کشم به بی‌ پولی!

...............................................................

پسرک قدحی در کش و می نوش دمی

که چون ننوشی عقبت کار گران خواهد بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط   | 

تابستان هفتم هم به پايان رسيد و من همچنان جايی نزديک همان تابستان اوّل هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت   توسط   | 

خورشيد
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت   توسط   | 

اسپانيا ! آماده اي برای استقبال من و او

فرش ها را بياندازيد ، جام ها را پر کنيد ، مطربان را به نواختن وا داريد و رقاصان را به رقص

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت   توسط   | 

مدتی است که اينجا نمينويسم مگر برای اضافه کردن ماه های آرشيوم

ديگر نوشتنم نميآيد

شايد سوادم نم کشيده ، شايد هم .....

ولی نه ، نمينويسم چون که بيشتر انجام ميدهم

آدم وقتی که نتواند انجام دهد مينويسد

منظورم از نوشتن همه جور نوشته ايه نيست

من از نوشتن های خودم حرف ميزنم و آن نوشته ها يی که از اين جنس هستند

من خوبم ، روزگارم بد نيست

و اين خوبی ميترسم از گم شدنم باشد

سال هاست سرگردانم

و درست در همين لحظه گوگوش از راديو فردا ميخواند

کمکم کن کمکم کن ، نزار اينجا بمونم تا بميرم

......

.............

....

........

...

آدم به فکر فرو ميرود

به اينکه زندگی مان مجموعه اي است از برخورد ها و اتفاقات که اسم سرنوشت گاهی آن را همراهی ميکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت   توسط   | 

زمانی  اينجا دوستان زيادی داشتم

زمانی اينجا زياد سرگردانی ميکردم

زمانی اينجا همه چيز طور ديگری بود

آهای دوستان آن زمان ها

گذاری کنيد

خبری دهيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت   توسط   | 

زنا به سی و سه روايت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت   توسط   | 

سخنانی بزرگ
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت   توسط   | 

تغییر برای ایران  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت   توسط   |