خانه نو
اين چهارمين اسباب کشی بود
و خدا ميداند تا کی اينجا بودن طول بکشد
................................................................
سيزده آبان است و خاطره روز های مدرسه و راهپيمايی
خداوند ز رحمت گر ببندد دری
ز لطفش زند قفل محکم تری
...............................................................
میگویند به مو میرسد اما پاره نمیشود
اینبار میترسم کچل شود
...............................................................
چراغ خلوت من نه اینبار شعلههای آه من است
بلکه دکتر ماریو همراه من است
(از عوارض بازی کردن با نینتندو ویی)
...............................................................
اسباب کشی میکنم یا میکنیم
بلکه خانه نو روزی آورد ، چون روزی بس تنگ است
...............................................................
امید تو بیرون میبرد همه امیدی
و اکنون امید تو نا امید کرد همه امیدی
...............................................................
کشید کار ز بیکاری به شیدایی
ندانم این همه غم چون کشم به بی پولی!
...............................................................
پسرک قدحی در کش و می نوش دمی
که چون ننوشی عقبت کار گران خواهد بود
اسپانيا ! آماده اي برای استقبال من و او
فرش ها را بياندازيد ، جام ها را پر کنيد ، مطربان را به نواختن وا داريد و رقاصان را به رقص
مدتی است که اينجا نمينويسم مگر برای اضافه کردن ماه های آرشيوم
ديگر نوشتنم نميآيد
شايد سوادم نم کشيده ، شايد هم .....
ولی نه ، نمينويسم چون که بيشتر انجام ميدهم
آدم وقتی که نتواند انجام دهد مينويسد
منظورم از نوشتن همه جور نوشته ايه نيست
من از نوشتن های خودم حرف ميزنم و آن نوشته ها يی که از اين جنس هستند
من خوبم ، روزگارم بد نيست
و اين خوبی ميترسم از گم شدنم باشد
سال هاست سرگردانم
و درست در همين لحظه گوگوش از راديو فردا ميخواند
کمکم کن کمکم کن ، نزار اينجا بمونم تا بميرم
......
.............
....
........
...
آدم به فکر فرو ميرود
به اينکه زندگی مان مجموعه اي است از برخورد ها و اتفاقات که اسم سرنوشت گاهی آن را همراهی ميکند
زمانی
اينجا دوستان زيادی داشتمزمانی اينجا زياد سرگردانی ميکردم
زمانی اينجا همه چيز طور ديگری بود
آهای دوستان آن زمان ها
گذاری کنيد
خبری دهيد
تغییر برای ایران